مير قوام الدين محمد رازى تهرانى
مقدمه 16
دو رساله فلسفى عين الحكمة وتعليقات
منحصر به فرد ، مخالفت تمامى جريانهاى فلسفى را برانگيخته ، مانند اعتقاد به اينكه موضوع فلسفه نه وجود است و نه موجود بلكه شئ به معناى بديهى است . علّت عدم اقبال به نظام فلسفى او را نيز بايد در همين نظريات منحصر به فردش دانست . در اينجا خالى از فايده نخواهد بود كه پيش از آنكه به شمارى از نظريات فلسفى وى بپردازيم ، اشارهاى اجمالى به شاكلهء نظام فلسفى مشّاء و اركان و عناصر بنيادين آن داشته باشيم : شيخ الرئيس بو على سينا در تداوم حركتى كه فارابى آغاز كرد و فيلسوفان مسلمان كما بيش پىگير آن بودند ، با اصلاح نقاط ضعف متديك و مبنايى حكمت ارسطويى كه در قالب فلسفهء اسلامى به بار نشسته بود ، سعى در استحكام فلسفهء اسلامى و پىريزى دوبارهء حكمت مشّاء امّا در قالبى دينى - اسلامى داشت . اساس حكمت ارسطويى بر دو عنصر استوار است : 1 . منطق صوري 2 . عقلگرايى محض أرسطو در نظام فلسفى خويش به كمك براهين عقلي و با قواعد منطقى به اثبات مسائل مىپرداخت . او اين دو را براى كشف مجهولات و تفسير ماهيت و روابط موجودات كافى مىدانست و معتقد بود كه علم يقينى تنها از طريق قضاياى عقلي و از استدلالهايى كه در قالبهاى منطقى ارائه شوند ، بدست مىآيد . او در حوزهء طبيعيات نيز از قضاياى عقلي و شيوههايى تعقّلى بهره مىجست و پديدههاى طبيعي و روابط ميان آنها را تفسير عقلانى مىكرد . أرسطو اصرار بر اين داشت كه مباحث طبيعي را به سر پنجهء عقل محض پيش برد و به قوانين تجربى كمتر بها مىداد . از اين رو ، رشد اجزاى دستگاه معرفتى او ناهمگون بود . چه بخش فلسفهء اولى بسيار فربه ، و قسمت طبيعيات آن رنجور و ناتوان بود . به طور كلّى و با اغماض از تك تك قضايايى كه پيكرهء حكمت ارسطويى را تشكيل مىدهند ، مىتوان « استناد به منطق صوري » را نقطهء قوّت ، و « عقلگرايى محض » حكمت